تبليغاتX
بی بهانه
     
 

بی بهانه

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

 

نام : دختر بهار
محل زندگی : در کوچه باغ ها ی عاشقی



زندگی دفتری است از خاطره ها ...یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک ، یک نفر هم دم خوش بختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ، ما همه هم سفریم .

 

آرشيو مطالب

صفحه نخست

هفته دوم اردیبهشت 1388

هفته چهارم فروردین 1388

هفته اوّل بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387

هفته چهارم آذر 1387

هفته دوم آذر 1387

هفته چهارم مهر 1387

هفته سوم مهر 1387

هفته چهارم شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

هفته سوم مرداد 1387

هفته اوّل تیر 1387

هفته چهارم خرداد 1387

هفته سوم خرداد 1387

هفته اوّل خرداد 1387

هفته چهارم اردیبهشت 1387

هفته سوم اردیبهشت 1387

هفته دوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل اردیبهشت 1387

هفته چهارم فروردین 1387

هفته دوم اسفند 1386

هفته سوم بهمن 1386

هفته سوم آذر 1386

هفته چهارم آبان 1386

هفته سوم آبان 1386

هفته دوم آبان 1386

هفته سوم مهر 1386

هفته دوم مهر 1386

هفته اوّل مهر 1386

هفته چهارم شهریور 1386

 
 

دوستان

تاریکخونه (فتوبلاگ دختر بهار )

همراه هم قدم هم نفس

شاید یک دوست ( سپیده جون جملات روانشناسی )

وحید (ثبت عقاید بزرگان جهان )

دختر تنها

تنهای خسته ....فقط عاشق خداست (صبا)

نیایش های عاشقانه (رز سفید

در کوچه های سر گردانی

هنری شعر از مشهد مقدس

علی بی غم

کبوتر شکسته بال

عشق واقعی

دختر شب

رویای من (احسان )

پرگل گلبرگ همیشه شاداب ( دوست عزیز خودم )

عشق و چند نقطه ....

تنها ترين تنها ( اسير غم )

xxxxxx جوک _ شعر _ اس ام اس xxxxx

نشست های تخصصی صهیونیسم و جهان اسلام

مخصوص عروس خانم ها

دخترک

وسیع باش تنها سر به زیر و سخت (دوست جونی خودم )

دو فکر و یک قلم ( حتما یه سری بزن )

HAPPYHEART

همه چیز در این کلبه

سایت رسمی استاد شهریار

قالب وبلاگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

JavaScript Codes New Page 2

This free script provided by webloger site

آهنگ

کد آهنگ در download-music-mb7

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كنید
 
 

Weblog Themes By Pars Theme

     
 

 

 

ساعت لطفا!!!

مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگینساعت چنده

پیرمرد:معلومه که نه

چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟؟

یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

ولی آقا آخه میشه به من بگین چهجوری؟؟

ببین اگه من به تو ساعت رو بگممسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسینه؟؟

خوب ..آره امکان داره

امکانش هم هست که ما دو سه بار یابیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو همبپرسی

خوب... آره این هم امکان داره

یه روزی شاید بیای خونه من و بگیداشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیایتو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشهکه تودوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسیکه کی اونو درست کرده

آره ممکنه

بعدش من به تو میگم که دخترم چاییرو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم وتو هماز دختر من خوشت بیاد

لبخندی بر لب مرد جوان نشست

در این زمان هست که تو هی میخوایبیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با همبرین سینما

مرد جوان از تجسم این موضوعباز هم لبخند زد

دختر من هم کم کم به تو علاقمندمیشه و همیشه چشم انتظارته که بیایو پس از ملاقات های مکرر تو همعاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه

مرد جوان دوباره لبخند زدساعت لطفا!!!

مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگینساعت چنده

پیرمرد:معلومه که نه

چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟؟

یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

ولی آقا آخه میشه به من بگین چهجوری؟؟

ببین اگه من به تو ساعت رو بگممسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسینه؟؟

خوب ..آره امکان داره

امکانش هم هست که ما دو سه بار یابیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو همبپرسی

خوب... آره این هم امکان داره

یه روزی شاید بیای خونه من و بگیداشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیایتو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشهکه تودوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسیکه کی اونو درست کرده

آره ممکنه

بعدش من به تو میگم که دخترم چاییرو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم وتو هماز دختر من خوشت بیاد

لبخندی بر لب مرد جوان نشست

در این زمان هست که تو هی میخوایبیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با همبرین سینما

مرد جوان از تجسم این موضوعباز هم لبخند زد

دختر من هم کم کم به تو علاقمندمیشه و همیشه چشم انتظارته که بیایو پس از ملاقات های مکرر تو همعاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه

مرد جوان دوباره لبخند زد

یه روزی هر دو تاتون میایین پیشمن و به عشقتون اعتراف میکنین و ازمن واسه عروسیتون اجازه میخواین

اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانشنشست

پیرمرد با عصبانیت به مرد جوانگفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر

دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی همنداره ازدواج

کنه..میفهمی؟؟؟؟وبا عصبانیت دور شد.


سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 |

 
     
 

 

 

 

چرا گرفته دلت !!!؟

مثل آنکه تنهایی !

چقدر هم تنها !!!

خیال می کنم دچار ان رگ پنهانی رنگ ها هستی !!!!

دچار یعنی عاشق ...

و فکر کن

چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار ابی دریای بیکران باشد .


دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 |

 
     
 

 

 

تنهایی تموم وجودمه منو تنها بذارین

این همه ی بود و نبودمه منو تنها بذارین

دارم مثل یه قصه می شم که غمگین ترین قصه هاست

دردام همیشه بی صداست

یه مرد بی ستاره که دلخوشی نداره

.......


جمعه چهارم بهمن 1387 |

 
     
 

 

 

در اندرون من خسته دل ندانم چیست !

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست !!!!


جمعه بیست و هفتم دی 1387 |

 
     
 

 

 

 

 

پیش از اینها فکر میکردم خدا

 

خانه ای دارد کنار ابر ها

 

مثل قصر پادشاه قصه ها

 

خشتی از الماس خشتی از طلا

 

پایه های برجش از عاج و بلور

 

بر سر تختی نشسته با غرور

 

ماه برق کوچکی از تاج او

 

هر ستاره پولکی از تاج او

 

اطلس پیراهن او آسمان

 

نقش روی دامن او کهکشان

 

رعد و برق شب طنین خنده اش

 

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

 

دکمه ی پیراهن او آفتاب

 

برق تیر و خنجر او ماهتاب

 

هیچ کس از جای او آگاه نیست

 

هیچ کس را در حضورش راه نیست

 

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

 

از خدا در ذهنم این تصویربود

 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

 

خانه اش در آسمان دور از زمین

 

بود ،اما میان ما نبود

 

مهربان و ساده و زیبا نبود

 

در دل او دوستی جایی نداشت

 

مهربانی هیچ معنایی نداشت

 

... هر چه میپرسیدم از خود از خدا

 

از زمین از اسمان از ابر ها

 

زود می گفتند این کار خداست

 

پرس و جو از کار او کاری خطاست

 

هر چه می پرسی جوابش آتش است

 

آب اگر خوردی جوابش آتش است

 

تا ببندی چشم کورت می کند

 

تا شدی نزدیک دورت میکند

 

کج گشودی دست ،سنگت می کند

 

کج نهادی پا ی لنگت می کند

 

تا خطا کردی عذابت می دهد

 

در میان آتش آبت می کند

 

با همین قصه دلم مشغول بود

 

خوابهایم خواب دیو و غول بود

 

خواب می دیدم که غرق آتشم

 

در دهان شعله های سرکشم

 

در دهان اژدهایی خشمگین

 

بر سرم باران گرز آتشین

 

محو می شد نعره هایم بی صدا

 

در طنین خنده ی خشم خدا ...

 

نیت من در نماز ودر دعا

 

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه می کردم همه از ترس بود

 

مثل از بر کردن یک درس بود ..

 

مثل تمرین حساب و هندسه

 

مثل تنبیه مدیر مدرسه

 

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

 

سخت مثل حل صد ها مسئله

 

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

 

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر

 

راه افتادیم به قصد یک سفر

 

در میان راه در یک روستا

 

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

 

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

 

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

 

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

 

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

 

با وضویی دست ورویی تازه کرد

 

گفتمش پس آن خدای خشمگین

 

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

 

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

 

فرشهایش از گلیم و بوریاست

 

مهربان و ساده و بی کینه است

 

مثل نوری در دل آیینه است

 

عادت او نیست خشم و دشمنی

 

نام او نور و نشانش روشنی

 

خشم نامی از نشانی های اوست

 

حالتی از مهربانی های اوست

 

قهر او از آشتی شیرینتر است

 

مثل قهر مهربان مادر است

 

دوستی را دوست معنی می دهد

 

قهر هم با دوست معنی می دهد

 

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

 

قهری او هم نشان دوستی ست

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست

 

این خدای مهربان و آشناست

 

دوستی از من به من نزدیکتر

 

از رگ گردن به من نزدیکتر

 

آن خدای پیش از این را باد برد

 

نام او راهم دلم از یاد برد

 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

 

چون حبابی نقش روی آب بود

 

می توانم بعد از این با این خدا

 

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

 

می توان با این خدا پرواز کرد

 

سفره ی دل را برایش باز کرد

 

می توان در باره ی گل حرف زد

 

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

 

چکه چکه مثل باران راز گفت

 

با دو قطره صد هزاران راز گفت

 

می توان با او صمیمی حرف زد

 

مثل یاران قدیمی حرف زد

 

می توان تصنیفی از پرواز خواند

 

با الفبای سکوت آواز خواند

 

می توان مثل علف ها حرف زد

 

با زبانی بی الفبا حرف زد

 

می توان در باره ی هر چیز گفت

 

می توان شعری خیال انگیز گفت

 

مثل این شعر روان و آشنا

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست

 

این خدای مهربان و آشناست

 

دوستی از من به من نزدیک تر

 

از رگ گردن به من نزدیک تر

 

قیصر امین پور

 


جمعه بیست و هفتم دی 1387 |

 
     
 

 
 

 

دلواپسم !
دلواپس تمام لحظه هايی که می آيند
دلواپس پايان اين شب
مثل اين است که اين شب بلند
خيال پايان ندارد
...
چيزی درونم هست
چيزی که خوب نيست
چيزی که لحظه ها سخت می کند
و مرا به آشوب می کشاند...


شنبه بیست و سوم آذر 1387 |

 
     
 

 

 

 

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره !!!!

 

 

 


شنبه بیست و سوم آذر 1387 |

 
     
 

 
 

گفتم خسته ام

گفت : از رحمت خدا نا امید نشو .(زمر/۵۳)

گفتم : انگار مرا فراموش کرده ای !

گفت :من را یاد کنید تا یاد شما باشم .(بقره/۱۵۲)

گفتم : تا کی باید صبر کرد؟

گفت : تو چه می دانی ! شاید موعدش نزدیک باشد(احزاب /۶۳)

گفتم : خیلی خونسردی ! تو خدایی و صبور!من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک است ... یک اشاره کنی تمام است !

گفت : شاید چیزی که تو می خواهی به صلاحت نباشد (بقره/۲۱۶)

گفتم : من بنده ی ضعیف تو هستم ... اصلا چطور دلت میاد؟

گفت : خدا نسبت به همه ی مردم مهربان است (بقره /۱۴۳)

گفتم : دلم گرفته

گفت : مردم به چی دلخوش کرده اند ؟باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند!

گفتم : اصلا بی خیال ! توکلت علی الله !

گفت : خدا آنهایی را که توکل کنند دوست دارد (آل عمران /۱۵۹)

گفتم : خیلی چاکریم !

گفت : بعضی مردم خدا را فقط به زبان عبادت می کنند. اگه خیری به آنها برسدامن و آرامش پیدا  می کنندو اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند رو گردان می شوند خودشان در دنیا و آخرت ضرر می کنند !(حج/۱۱)

گفتم ...

گفت ...

 


سه شنبه دوازدهم آذر 1387 |

 
     
 

دانشجوی تنبل

 
 

یه مدته که به شدت از درس و دانشگاه و استاد و پروژه به شدت خسته شدم

انگار وقتی می خوام برم سر کلاس پاهام نمی کشه

فکر پایان نامه و پروژه و ...رو که می کنم مغزم سوت بلبلی می زنه

خسته شدم

 


دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 |

 
     
 

 
 

 

 

خوش به حال اسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...به كسي تو جه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره ومي باره و...واينقدر مي باره تا ابي شه....افتابي شه

 

 

آسمون دل منم خیلی وقته که ابری

کاش منم میتونستم این قدر ببارم تا آفتابی بشم

                                                                آبی بشم

 


دوشنبه پانزدهم مهر 1387 |

 
     
 

 

 

 

خداوندا باز هم با دلي تنگ و پر از نياز به سوي تو ميشتابم توئي كه هميشه و در همه حال با مني آري تو با مني تا هيشه تا انتهاي جاده
حتي وقتي كه من بي توام حتي وقتي كه من از تو دورم
ولي تو هميشه به من نزديكيخداوندا نيازمندم به لطف و كرمت
مثل هميشه ولي پروردگارا از خود خجلم كه در زمان نيازمندي به در خانه ات مي آيم
پرودگارا مرا ببخش بمانند هميشه اي بخشاينده و اي مهربان
مي دانم كه توبه بشكستم مي دانم كه به عهدم وفا نكردم
مي دانم كه گنه كارم و اين را خوب مي دانم كه هميشه رحم كردي و بخشيدي
خداوندا توئي عشق من توئي تمام نياز من
توئي پاكترين احساس توئي كه در غم و شادي
در ياس و نا اميدي و در تك تك ثانيه هاي عمرم حضور داشتي
ميدانم كه تنهايم نمي گذاري پس ياريم كن تا هميشه به يادت باشم
حرف هاي ناگفتني زياد است
ولي افسوس ...
درد دل من را تو ميداني و هيچ لزومي نيست كه ديگري داند


جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

 
     
 

 
 

سوال: چرا مرغ از خيابان رد شد؟

ــ ارسطو :
طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.

ــ موسي : و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت به آن سوي خيابان برو و مرغ چنين کرد و پروردگارخشنود همي گشت .

ــ مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد . اين از نظر تاريخي اجتناب ناپذير بود .

ــ خاتمي : چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند

ــ رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟

ــ فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد . آيا در بچگي شصت خود را ميمکيديد؟


ــ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است .

ــ همينگوي: براي مردن . در زيرباران

 

ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است .

ــ سيمون دوبوار : مرغ نماد زن وهويت پايمال شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.


ــ پاپ اعظم: بايد بدانيم که هرروز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند .توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟

ــصادق هدايت : از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بودغافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر

ــ شیرين عبادي : نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد .

ــ روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

ــ نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها .

ــ حافظ : عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران برتو نخواهند نوشت .

ــ کافکا : ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت . مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک . نگاهي بيتوجه ووحشتزده انداخت . اين ک . رامجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند ودستکم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود

ــ بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم

ــ فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ وسپاه .

ــ ناصرالدينشاه : يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم ازخيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.

ــ سهراب سپهري : مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم

ــ طرفدار داستانهاي علمي تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد . مرغ خيابان وتمام جهان هستي را متر وسانتيمتر به عقب راند


ــ اريش فون دنيکن: مثل هر بارديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟


ــ جرج دبليو بوش : اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريس جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است .

ــ سعدي : و مرغي را شنيدم که درآن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود وي را گفتم : از چه رو تعجيل کني؟
گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کن

ــ احمد شاملو: و من مرغ را، درگوشه هاي ذهن خويش، ميجويم .من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان . و من، تهي هستم، از گلايه هاي دردمند سرخ

ــ رنه دکارت : از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟


ــ لات محل: به گور پدرش ميخنده هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آي نفسکش


ــ بودا : با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني

ــ پدرخوانده : جاي دوري نميتواند برود .

ــ فروغ فرخزاد : از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .

ــ ماکياولي : مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد.. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند .

ــ پاريس هيلتون : خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده

ــ هيتلر: اگر اراده ی ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد ! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد


ــ احمدي نژاد : خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است . ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد .موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد

ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه!
 خواهش مي‌كنم سر اينكه چرا خروس ها را انتخاب نكرديم بحث نكنيد موضوع فقط در زمينه تنوع فكرها، باورها ،اعمال و نتايج است و بس


ــ نيچه: چرا که نه؟

 نظر شما چیه

منبع :http://www.claimthewholesky.blogfa.com/


دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 |

 
     
 

 
 

 

 

گفته بودم که چـــرا محو تمــاشای منی

آنچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی

مژه بــرهم نزدم تا کــه زدستــم نــرود

ناز چشـــم تو به قدر مژه برهم زدنــی

 


سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 |

 
     
 

سرقت ادبی

 
 

 

 

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!!


سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 |

 
     
 

 
 

 

گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟

 گفتم آرزو يک حقيقت نزديک است

 ولی رويا يک آرزوی شيرين و دست نیافتنی 

                         

گفت من رويا هستم يا آرزو؟

گفتم رويایی که به حقيقت پيوستن

  آن يک آرزوی شيرين است


شنبه نوزدهم مرداد 1387 |

 
     
 

 

داشتم مجله می خوندم یه مطبی راجع به عسل نوشته بود به نظرم جالب اومد

درسته که از خاصیت عسل زیاد  شنیدیم اما بد نیست یه بار دیگه مرورش کنیم :

عسل به خاطر داشتن خاصیت رادیو اکتیوی و تشعشعات کهربایی انواع تب های پنهان را آشکار می کند

از قدیم الایام شنیدیم که می گن عسل و خربزه با هم نمی سازند!!! خوب دلیلشم اینه که ترکیب عسل و خربزه در بدن التهابات پنهانی را فعال می کند این التهابات عود کرده وخود رابه صورت تب های شدید و به هم ریختگی بدنی نشان می دهد .

_ اگر با مشکل کمبود آهن خون مواجه هستید حتما در وعده ی صبحانه عسل بخورید البته عسل غیر از این دارای مقادیر زیادی فسفر و کلسیم و مناسب برای امراض استخوانی است .

_عسل گون برای رفع زخم بستر، زخم های عفونی ودرمان بیماری های پروستات ، رماتیسم ، و بی خوابی بسیار موثر است .

_ عسل زرشک برای تقویت کبد و رفع بیماری های کبد موثر است .

_عسل آویشن در بیماری های تنگی نفس آسم سرفه و رفع خستگی کاربرد دارد

_ عسل عناب به تسریع عمل خون رسانی از قلب به اعضا کمک می کند

_عسل طبیعی به خاطر داشتن دیاستاز توانایی آب کردن چربی اطراف قلب را دارد و مصرف آن به بیماران و سالخوردگان قلبی توصیه می شود

_خوردن موم عسل : کاهش درد معده و مفاصل ، ریزش مو

البته بد نیست بدونیم که زنبورها اصلا نمی خوابن اونا برای پرکردن کیسه مخصوص بدنشان روی میلیونها گل مینشینند و شهدشان را می مکند به طرف کندو برمیگردند در راه قبل از رسیدن به کندو مقداری دیاستاز (نوعی آنزیم ) را روی این شهدها ترشح می کنند ان را داخل سلول های 6 ضلعی می ریزند و شب دوباره شهد آن را با خرطوم به داخل شکم برمیگردانند آب اضافه ی آن را جذب می کنند ومجددا مقادیری دیاستاز ترشح کرده ماده ی شیرینی درست می کنند به نام عسل

عمر زنبور عسل از عمر انسان بیشتر است چون قدیمی ترین فسیلی که از انسان به دست اومده مربوط به 6 میلیون سال پیش است درحالی که فسیل زنبور عسل 40 میلیون سال قدمت دارد و قدیمی ترین اثر نقاشی درباره زنبور عسل با قدمت 12000 سال پیش در یکی از غارهای اسپانیا وجود دارد که مردی را در حال برداشت عسل از یک کندو نشان می دهد

پس عسل از اوایل عمر بشر در سفره ی غذایی او حضورداشته


پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 |

 
     
 

 

 

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود


چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 |

 
     
 

این از تراوشات ذهنی ساغر خانم !!!!!!!!!! ازمن خواسته اینو تو وبم بذارم

 

 

خداحافظ همیشه همدم ، همراه، دلیل بغض بی وقفه، دلیل هق هق گاه گاه ،خداحافظ دلیل تازه بودن ها تمنای سرودن ها ، کاش میدونستی قسمت هرکی که باشی گوشه ای از قلبم تا ابد قسمت توست سهم هرکسی که باشی سهمی از تو تا ابد در دل من زندانی است تو فقط تونستی وجودتو از من بگیری خاطراتت رو که تو سینم واسه همیشه مونده این یکی رو که دیگه نمیتونی ازم پس بگیری خداحافظ بودن من تا ته دنیا به عشق تو میسوزم

 

سرانجام سهم تو رفتن شد و سهم من ماندن سهم من ازین عشق


چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 |

 
     
 

 

 

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

موخام

 

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic


چهارشنبه پنجم تیر 1387 |

 
     
 

 

 

 

زندگی چیزی نیست که روی طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود


چهارشنبه پنجم تیر 1387 |

 
     
 

 

 

چون طفل كه از خوردن داروست پريشان

با دوســت پريشانم و بي دوست پريشان

 


شنبه یکم تیر 1387 |

 
     
 

واسه دادشی جون خودم

 

 

اينم واسه مهدي جون خودم

داداشي گلم

عزيز دلم :

 

يه توپ دارم قل قليه

سرخ و سفيدو آبيه

ميزنم زمين هواميره

نميدوني تا كجا ميره

من اين توپو نداشتم

مخشامو خوب نوشتم

بابام بهم عيدي داد

يه توپ قل قلي داد

 

دلم واست يه زره شده

 

از الان تا 3/9/1387 به شدت تولدت مبارك

این عکسرو تو گوگل دیدم یاد عکس بچگیای تو افتادم 

 

 

 

 

 

 

 


شنبه یکم تیر 1387 |

 
     
 

یادمان باشد ...

 
 

۱. با احمق بحث نکنيم و بگذاريم در د نیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
۲. با وقیح جدل نکنيم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحمان را تباه می کند.
۳. از حسود دوری کنيم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنيم باز هم از ما بیزار خواهد بود.
۴. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق نداريم ترجیح دهيم.


شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 |

 
     
 

ساغر جونم تولدت مبارک

 

 

تولدت شدیدا مبارک

 

 

 

 

اینم یه کادوی خوشگل

 

 

 

اميد وارم كه هر روز متولد بشي

 

 

 

 

 


پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 |

 
     
 

سه بعدي

 

 

gmail


سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 |

 
     
 

 

 

جاري شده در ساز تو آواز جدايي
               جانا مزن اينگونه مزن ساز جدايي


                     دستي كه تواند شكند فاصله ها را
                                     چنديست كه گرديده همآواز جدايي


هر لحظه دلم را به هوس رنجه مگردان
             زيرا كه همين هاست سر آغاز جدايي


                        اي موج تنت منحني آبي دريا
                                        ما دست نيازيم و تو در ناز جدايي


درياي مني بي تو و آغوش تو بر من
               آن رفته كه بر ماهي دريا ز جدايي


                        نازم به وفاداري پروانه كه چون من
                        بالي نزند با پر پرواز جدايي


                       

 


دوشنبه ششم خرداد 1387 |

 
     
 

شقایق گل همیشه عاشق

 

 

 

خنده كنان گفت : نه بيمارم نه تب دارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يه روز زمين خدا تبدار و سوزان بود تمام گل هاي اين صحرا در عطش مي سوختند و من بي تاب و خشكيده

رهگذري از راه رسيد خسته و پ‍‍ژمرده گرد و غبار غم بر چهره اش نمايان  بود  

ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود

نميدانم معشوقه اش چه بيماري داشت كه او مي گفت : اگر يك شاخه گل آرد از آن نوعي كه من بودم شفاي دلبرش حتمي است

بسي كوه و بيابان را

 بسي صحراي سوزان را

به دنبال گلش بوده

 كه يك دم هم نياسوده

ناگهان چشمش به من افتاد بدون هيچ درنگي به طرف من آمد و بدون هيچي ترديدي مرا با ريشه ام از خاك جدا كرد و به راه افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالا ها

تشكر از خدا مي كرد

پس از مدتي هوا مثل كوره ي آتش شده بود

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت

با لب هاي تاول زده به خود گفت : در اين صحرا كه آبي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد

 واي بر من

 برا ي دلبرم دوايي نيست

 و از اين گل كه جايي نيست

و من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت

 که نا گه

  روی زانوی خود خم شد

دگر از صبر او کم شد

 دلش لبریز ماتم شد

 کمی اندیشه کرد آنگه

 مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت ...

زهم بشکافت ..

.صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد

 نمی دانم چه میگویم!!

به جای آب خونش رابه من می داد

 و بر لب های اوفریاد:

"بمان ای گل"

 که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

بمان اي گل

ومن ماندم

 نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل هميشه عاشق شد

 

 


دوشنبه ششم خرداد 1387 |

 
     
 

 

 

 

 بزرگترين مرگ مرگ انگيزه ها ست .


دوشنبه ششم خرداد 1387 |

 
     
 

 

 

نفرت در سایه عشق می روید و از فقدان عشق می گوید

 

نفرت با عشق متولد می شود

 

و درعشق غرق میگرد

 

 دربلوغ نفرت است که عشق به کهولت می رسد.

 

نفرت در طنین صدای گرم عشق گم می شود

 

و درانعکاس شوم نفرت است که عشق به سکون و سکوت می رسد.

 

نفرت سایه به سایه- گام در گام دست در دست نفس در نفس

 

همراه عشق می آید در آغوش عشق بارورمیگردد

 

 ودر یک غروب غم انگیز در مرگ عشق طلوع میکند.

 

درسیاهی شبهای غرور

 

 هم آغوشی شوم عشق و نفرت و تولد کودک تنهایی

 

و فریاداعتراض این  کودک درگهواره رسوایی

 

وهر روز درحقارت احساس و هجوم سایه غرور و  در حصار خودخواهی

 

 آدمها  به بهانه دست نوشته های سرنوشت

 

این غم انگیزکهنه داستان هستی را به تکرار میخوانند

 

                                و نهایت عشق رابه  نفرت می رسانند        

 


یکشنبه پنجم خرداد 1387 |

 
     
 

 
 


یکشنبه پنجم خرداد 1387 |